نوشته دیده ها |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
نصايحي در باب ازدواج
من البته هنوز جوونم و دو سه دفه ديگه هم مي تونم ازدواج كنم. ولي براي شما نوجوونها مي گم. تا يك دختر خوشگل ديديد يا نه يه پسر خوش تيپ ديديد سريع نريد بهش پيشنهاد ازدواج بديد. چون اونوقت ممكنه مثل من بشيد.اول بايد حسابي در مورد خونواده دختر و فك و فاميلاش تحقيقات كنيد. البته دخترا لازم نيست اين كار رو در مورد پسرا بكنن. چون پسرا همشون نجيب و پاكدامن و با اصل و نسبن.
زياد دردسرتون ندم. بنده بعد از چند كامنت مشكوك در مورد هويت پسرم و همسرم و خودم و پس از تحقيقات به عمل آمده به اين نتيجه ها رسيدم:
1. ژولي همان جولي بوچان نيست. يعني اصلاً بوچان نيست.
2. ژولي دخترخاله مليسا بوچان يعني همسر بنده است.
3. ايشون چند صباحي اگر اشتباه نكنم در آلمان يا شايد هم فرانسه يا اصلاً همون فرنگ خودمون بودن. بنابراين جولي بوچان يعني پسر قندعسلم از هر اتهامي مبراست.
4. براي تشويش اذهان عمومي عكس ژولي دخترخاله خانومم رو ميذارم اينجا. ضمناً جهت تنوير افكار عمومي بگم كه ايشون هنوز مجرد هستن!

ژولي دخترخاله خانومم
سه شنبه، 29 آبان، 1386 - واسیلی بوچان |
من پدر شدم
ما بچهدار شدیم. امشب متولد شد. یک پسر قند عسل! خیلی نازه. همیشه خواب ه. وقتایی هم که بیداره، چشماش خیلی ریز و کوچیکن. به زور وا میشن. هنوز سر اسم گذاشتن. با ملیسا به توافق نرسیدیم.ملیسا کیه؟ آهان. ببخشید این مال پست قبلی بود که حذف شد. ملیسا اسم زن من و مادر این قند عسل ه. به ملیسا قول داده بودم که اگه پسر برام بیاره، براش یه روبان قرمز بخرم. حالا هم میخرم ولی از نگاه کردن به این کوچولو سیر نمیشم.
میدونین، چشماش به من رفته، بینی ش به مادرش. گوشهاش هم شبیه منه. کلاً کلیات هیکلش شبیه منه. جزئیاتش شبیه مادرش. مثل من هم پشتش یک لکه قهوهای داره. البته برخلاف من و مادرش، رنگ پوستش سفیده. یه خورده زیادی سفیده. یه خورده به ملیسا مشکوک که نه، مظنون هم نه، حتی فکرش رو هم نکردم فقط یک چیز کوچولو اومد رفت. هیچی نبود. ولی من همون هیچی رو هم به روی ملیسا نیاوردم. آخه می دونین، سگ باید تو زندگی زناشویی بعضی چیزها رو نادیده بگیره! برای اینکه پیوند بین اعضای خانواده محکم تر بشه! اصلاً راجع به یه چیز دیگه صحبت کنیم.
داشتم میگفتم که رنگ پوستش چقدر سفیده و مایه سربلندی ماست. من تمام تلاشم رو میکنم تا آینده خوبی بشه و مثل پدرش مجبور نشه شیشه پاک کن یه ماشین لنسر قدیمی بشه. باید درس بخونه تا تو زندگی موفق باشه. تو عصر اطلاعات و ارتباطات پیشرفت کنه! باید اینقدر درس بخونه که از همه جلوتر باشه. باید دانشگاه شریف قبول شه! برق شریف! مثل پدرش یه آدم عادی و بیسواد نشه که دم پیری به بقیه محتاج بشه. این روزها زندگی سخت شده، حالا هرچی هم میخواد آسمون آبی باشه یا بولینگ بازی قشنگی باشه... اه! باز رفتم تو افکار خودم، کجا بودیم؟
راجع به آینده ش صحبت میکردیم ولی فعلاً باید به فکر اسم انتخاب کردن براش باشیم. اسم خوب مثل یک برند معروفه! شما تا حالا دیدین کسی اسم بچه ش رو بذاره رمضونعلی و بعد بچه ش به جایی برسه؟ شما دیدین کسی یک مگان رو با برند پیکان بفروشه؟ اسم خیلی مهمه و در آینده بچه مون تأثیر داره.
زیاد حرف زدم فعلاً این عکسهای پایین رو ببینین تا بعد......
فرزند دلبندم
همه خانواده

پسر قند عسل
جمعه، 18 آبان، 1386 - واسیلی بوچان |
و ادامه ماجرا...
آی اس پی آلرت: این پست بدلیل محتوای غیر اسلامی از مصادیق بدحجابی شناخته شده و حذف می گردد. جمعه، 18 آبان، 1386 - واسیلی بوچان |
عضو جدید در خانواده
امروز یک عضو جدید وارد خانواده ما شد. یه دختر! نمی دونم چرا اول که دیدمش یه دفه انگار برق منو گرفته باشه خشکم زد. ازش خجالت می کشیدم ولی نمی دونم چرا. اونم آروم اومد تو و با فاصله از من نشست.از اون موقع یه جوریم. نمی دونم خوبم یا بدم. یه چیزی تو بدنم تالاپ تالاپ می کنه. موقع هایی که می خوام کاری بکنم یا چیزی بگم دست و پام رو گم می کنم. همش به این عضو جدید فکر می کنم. نمی خوام فکر کنه من دست و چلفتی یا بی دقتم. زیادی سعی می کنم رفتارم عادی باشه و همین هم باعث میشه رفتارم کمتر طبیعی باشه.
فکر کنم دوستش دارم. یه دفه دستم خورد به دستش. احساس هیجان و آرامش زیادی کردم. به اون فکر می کنم و به لحظه ای که دستامون باهم تماس داشتند. فکر می کنم که چقدر ما به هم شبیه ایم. دیگه اینجا نیستم. میرم تو عوالم خودم.
باهاش راحت ترم. دوست دارم جایی باشه که من ببینمش ولی از دور. وقتی به هم نزدیک میشه نمی دونم باید چکار کنم. اونم یه جورایی از من خجالت می کشه. خیلی خانوم ه. هنوز باهم حرفی نزدیم. اسمش رو ازش نپرسیدم. نمی دونم اسمش چیه.
بعداً بیشتر می نویسم. فعلاً این عکس رو داشته باشین.
چهارشنبه، 16 آبان، 1386 - واسیلی بوچان |
دوستک
قرار بود ماجرای آشنایی م رو با دوستک بگم! قدیما یعنی قبل از آشنایی مون، من تو ماشین صاحب قبلی م می شستم. یه روز اون بابا (صاحب قبلی م) با چند تا از دوستاش می رفت بیرون شهر. دوستک هم بین اونا بود. از همون لحظه اول که چشمم تو چشمش افتاد، یه چیزی تو دلم لرزید! فکر کنم تو دل دوستک هم یه چیزی لرزیده باشه، ولی نمی دونم اون چیزی که مال اون لرزید همون چیزی بود که مال من لرزید یا فرق داشت. من فقط دیدم که لرزید.بگذریم... بعد، دوستک من رو برداشت و از صاحب قبلی م پرسید اسمم چیه؟ معمولاً آدمها از این کارا زیاد می کنن، بعد هم که یه خورده آدم رو دستمالی کردن، می ندازنش سر جاش! ولی من از همون اول فهمیدم که این یکی یه جنتلمن ه. وقتی فهمید که صاحب م اسمم رو نمی دونه (در حقیقت اصلاً نمی دونست که من اسم دارم!) بهش گفت که اسم من واسیلی بوچان ه! و من هم اونجا بود که فهمیدم اسمم واسیلی بوچانه و اسم مادرم باید سوفیا بوچان بوده باشه و...
از اون موقع به بعد، من و دوستک با هم دوست شدیم. همیشه منتظر بودم تا دوباره ببینمش. از صاحبم همیشه می پرسیدم که کی می بینیمش؟ ولی فکر کنم صاحبم به روابط بین من و دوستک مشکوک شده بود! برای همین هم جوابم رو نمی داد. تا اینکه طی یک سری فعل و انفعالات پیچیده که از مرگ زهرا کاظمی گرفته تا انتخابات احمدی نژاد و وضعیت هچل هفت مملکت و غیره، صاحبم تصمیم گرفت بره خارجه...
ادامه دارد...
جمعه، 20 مهر، 1386 - واسیلی بوچان |
باز هم مایکل
رفتم مایکل رو دیدم. من و دوستک باهم رفتیم. دوستک رفت خانم گرگه رو ببینه من هم پیش مایکل موندم.تازگی ها دیگه کلی معروف شده. مردم میان باهاش عکس می گیرن. برای من هم این بیرون رفتن خوب بود. خیلی وقت بود که تو خونه مونده بودم. آخه قبلاًها، اون موقع که هنوز با دوستک آشنا نشده بودم همیشه بیرون بودم. کمتر تو خونه می رفتم. البته اون موقع هنوز اسم هم نداشتم. با یکی دیگه زندگی می کردم. ماجراش طولانیه. یه دفعه دیگه تعریف می کنم. الان خوابم میاد.
شب بخیر لرا
پنجشنبه، 19 مهر، 1386 - واسیلی بوچان |
مایکل
سلامقبلاً هم از مایکل گفته بودم. سه روز دیگه قراره برم ببینمش. خیلی آدم مهربونی ه. برعکس ظاهر سردش. دلم براش تنگ شده...
يكشنبه، 15 مهر، 1386 - واسیلی بوچان |
در مورد من
راجع به خودم میتونم بگم از وقتی که چشم باز کردم،
دربهدر و آواره بودم. شرط میبندم نمیدونین چه حسی داره که آدم از مادر خودش
متولد نشه. شاید عجیب هم باشه. ولی من این طور بودم. تا جایی که میدونم و از
بزرگترها شنیدم، من سه تا برادر و یک خواهر هم دارم که هیچ وقت نتونستم ببینمشون.
دوران کودکیم گرچه شاید به نظر خیلی وحشتناک بیاد ولی یکی از بهترین دورههای
زندگی من بود. خاطرات شیرینی که از دوران کودکی دارم هیچ وقت از خاطرم نمیره.
یادمه یک دفعه دستم شکسته بود. گچ گرفته بودنش. همه
میاومدن عیادتم و هرکس هم یک یادگاری روش مینوشت. هیچ وقت یادم نمیره. اولین
یادگاری رو مایکل نوشت. مایکل یکی از بهترین دوستان دوران کودکیم بود و خاطرات
زیادی باهم داریم. عاشق گل و گیاه بود. آدم خوبی بود. حیف که زیاد عمر نکرد.
الان دیگه باید برم به کارهام برسم. بعداً بیشتر راجع به خودم و دوستانم مینویسم.
پنجشنبه، 12 مهر، 1386 - واسیلی بوچان |
من واسیلی بوچان
من واسیلی بوچان، فرزند جیووانی بوچان و الیزابت بوچان، و تنها فرزند خانواده خود هستم. مادرم الیزابت بوچان قبل از تولد من مرد و من توسط نامادری خود یعنی سوفیا بوچان متولد شدم.در دو ماهگی در یک صانحه تصادف پدر و نامادری خود را نیز از دست دادم و پس از آن در نزد یک فرد خیر زندگی می کردم تا اینکه این فرد به خاطر یک سفر دراز بالاجبار مرا به دست سرپرست فعلی من یعنی دوستک سپرد. از آن زمان تا کنون نزد ایشان زندگی می کنم.
من بنا بر زندگی پر فراز و نشیب خود حرفهای بسیاری برای گفتن دارم که به مرور بیان خواهم کرد.
پنجشنبه، 12 مهر، 1386 - واسیلی بوچان |




